پاییز 1385 - نوشته های یغما
![]() ساعت 2:55 عصر سه شنبه 28/9/85
1-مهدی چمران 109،477 رای
2-مرتضی طلایی 99،725 رای 3-هادی ساعی 79739 رای 4-رسول خادم 77546رای 5-عباس شیبانی 69730 رای 6-علیرضا دبیر 60084 رای 7-حمزه شکیب 56496 رای 8-معصومه ابتکار 48167 رای 9-احمد مسجدجامعی 45،423 رای 10-محمدعلی نجفی 42،841 رای 11-پروین احمدینژاد 41،985 رای 12-معصومه آباد 34761رای 13-خسرو دانشجو 34280 رای 14-حسن بیادی 34163 رای 15-عبدالمقیم ناصحی 33729رای 16-حبیب کاشانی 32884 رای 17-حسن زیاری 32031 رای 18-الهه راستگو 30765 رای 19-محمود خسروی وفا 29972 رای 20-زهرا صدراعظم نوری 27903 رای 21-اسماعیل دوستی 27760 رای 22-امیرعلی امیری 27468 رای 23-بهمن ادیب زاده 27363رای 24-محسن وفامهر 26892 رای 25-قاسم تقیزاده خامسی 25845رای 26-مسعود زریبافان 25748 رای 27-عباس مسجدی آرانی 25729 رای 28-امیررضا واعظ آشتیانی 25461 رای 29-مهرداد بذرپاش 25344 رای 30-حسن کریمی 25342 رای 31- پیروز حناچی 25303 رای 32-سیدشهابالدین طباطبایی اردکانی 25023 رای 33-سیدکامل تقوینژاد 24956 رای 34- محسن سویزی 24718 رای 35-افشین حبیبزاده کلی 24205 رای 36- مهرنوش معتمدیآذر 23634 رای 37- علی نوذر پور 23610 رای 38-عباس میرزا ابوطالبی 23361 رای 39-منظر خیر حبیبالهی 23267 رای 40- مجتبی اعلایی 20796 رای 41-نسرین سلطانخواه حقیقی 20142 رای 42- حمید سجادی هزاوه 18849 رای 43- محمود عباسزاده 15958 رای 44- مسیح مشهدی تفرشی 15180 رای 45-سیدرستم سیدآقاخان 14615 رای 46-حسن تیزمغز 7323رای 47-محمد مهدی مظاهری تهرانی 7213 رای 48-سیدعباس سجادی 7172 رای 49-محمود مولایی 6924 رای 50-احمد طاهری 6858 رای ¤ نویسنده: یغما
![]() ساعت 2:55 عصر سه شنبه 28/9/85
سلام
یکی از کاندیداها که توی لیست رایحه خوش خدمت هست خانم پروین احمدی نژاد خواهر دکتر محمود احمدی نژاد هستش که اتفاقا آقای بذرپاش که به نوعی مسئول این ائتلاف هست سرمایه گذاری خوبی هم برای رأی آوردن ایشون کرده بطوری که در پوسترهای تبلیغاتی این ائتلاف نام این خانم در صدر همه نام ها هست! نکته جالبش اینه که ممکنه فکر کنین ایشون بار اولشون که کاندیدا میشن و اونهم بخاطر ریاست جمهوری برادرشون هست اما اینگونه نیست چون این خانم بار هشتمش هست که در انتخابات های مختلف کاندیدا میشه و رأی نمیآره حالا این دفعه به چه امیدی اومده خدا میدونه!!! ¤ نویسنده: یغما
![]() ساعت 2:55 عصر سه شنبه 28/9/85
تعداد زیادی دستنوشته دارم که روزگاری آن ها را در کنجی دنج از انجمن معارف جا داده بودم ... اما پس از من جدیدترها که حتی حق صحبت رو ادا نکردند اون ها رو جابجا کردند و حالا هم که دیگه هیچ اثری از اون ها نیست که نیست !
خدا میدونه برای هر کدوم از اون کلمات و جمله ها چه بر من گذشته بود! ¤ نویسنده: یغما
![]() ساعت 2:55 عصر سه شنبه 28/9/85
درمورد آخرین لیستی که تا کنون ارائه شده توجه شما رو به آمار زیر جلب میکنم:
از ائتلاف بزرگ اصولگرایان که چهره هاش مهندس چمران و سردار طلایی و حاج حسن بیادی بودند تا کنون ?? نفر در میان ?? نفر اول حضور دارند که این مسأله نشان از برتری این گروه بر سایر گروه ها دارد از ائتلاف اصلاح طلبان نیز ?نفر در ??نفر حاضرند از ائتلاف رایحه خوش خدمت هم ?نفر فقط در لیست هستند و علی رضا دبیر هم که بعنوان کاندیدای مستقل جایی خوب در این آمار پیدا کرده باتوجه به آمار بالا پیشاپیش می توان ائتلاف بزرگ اصولگرایان را برنده اصلی دانست لذا: جشن بزگ ائتلاف اصولگرایان روز جمعه اول دی ماه ساعت ? صبح فرهنگسرای بهمن ¤ نویسنده: یغما
![]() ساعت 5:57 عصر پنج شنبه 16/9/85 سفر آن سال مسجد جمکران سفر عجیبی بود ! این بار نوبت سفر پسرهای دانشگاه ما بود! اما عجب بچه های گلی ! یکی از طلبه ها که کمتر با محیط دانشگاهی ارتباط داشت و خیلی علاقه داشت در این محیط فعالیت فرهنگی کند را همراه خودم به این سفر بردم. هنوز درست و حسابی از شهر خارج نشده بودیم که ازصدای دست زدن اما از رفیق طلبه ای که تا به حال با بچه های دانشجو انس نداشت بگویم. بیچاره آنچنان وحشت زده (( فلانی مگر حواست نیست دست می زنند و شعر می خوانند گفتم : ((خوب گفت : (( همین ! گفتم : (( من و تو ! پس ناراحت گناه و خدا و رضایت خدا نیستی ،ناراحت شخصیت خودمان هستی ؟ می ترسی ما ضایع بشویم ؟)) گفت: (( اخه ! گفتم : (( بابا جان ! نه دست زدن بنده خدا همینجور هاج و واج به من نگاه می کرد نمی دانست چکار کند ! یک خصوصیات جالبی که دانشجویان دارند وقتی به آنها احترام می گذاری خودشان حد و حدود ها را رعایت می کنند لذا نزدیک جمکران که رسیدیم من بلند شدم و برای بچه شروع به صحبت کردم از محبت آقا امام زمان و بزرگواری او می گفتم . این طلبه که نگاهش به بچه های ساکت که به من خیره شده بودند می افتاد از تعجب ((یعنی این ها همان بچه های یک ساعت پیش هستند. همینطور که حرف می زدم گاهی قطرات اشکی وارد مسجد که شدیم من کفشهایم را از پا در آوردم به دنبال من بچه های دیگر هم همین کار را کردند . دعای فرج که شروع شد که امان آدم بریده می شد. بعضی از همین افراد که خیلی وقتها به آنها برچسب ضد دین می زنیم آنچنان با سوز دعا می خواندند که آدم نمی توانست تحمل کند. بعضی ها هم که اصلا بلدنبودند دعا فرج بخوانند، فقط گریه می کردند من آخر از همه داشتم پشت سر بچه ها می آمدم که او سراغم آمد. یکی از پسرهای شیطون گروه بود . از بچه زرنگ ها دانشگاه، شاید بشود گفت یکی از افتخارات دانشکده بود. با قیافه ای عجیب و غریب آنچنان گریه می کرد که توجه هر رهگذری را به خود جلب می کرد. از من تقاضا کرد با بچه نروم و بمانم حرف مهمی با من دارد! می خواست شروع به صحبت کند اما گریه (( حاج آقا راستش بخواهید من چند بار تا پشت در و نزدیک این مسجد آمده بودم ولی داخل نیامدم اما حاج اقا می دانید الان برای چی آمدم ؟راستش بخواهید چند مدت پیش وسطهای ماه رمضان گناه وحشتناکی کردم شب میلاد امام حسن بود بعد از آن گناه از خودم متنفر شدم کلافه شدم . اصلا آرامش نداشتم پیش خودم گفتم من دیگر آدم نمی شوم. آمدم بخوابم یادم افتاد امشب شب تولد امام حسن (ع) است یک نگاهی به آسمان کردم گفتم: امام حسن من که روزه نگرفتم تازه این گناه هم کردم اگر من دیگر بدرد شما نمی خورم همین امشب تکلیفم را مشخص کنید اگر هم می خواهید باز راهم دهید همین امشب جواب مثبت دهید حسابی از دست خودم گریه ام در حالی که بلند بلندگریه (( حاج اقا به خدا آدم شدم! من چه داشتم در برابر محبت امام حسن (ع) نسبت به آن جوان بگویم؟ جز اینکه گریه کنم یا امام حسن مجتبی به من گناهکار هم عنایتی کنید شما که امام محبتی! ¤ نویسنده: یغما
![]() ساعت 5:57 عصر پنج شنبه 16/9/85 عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت عید بر شما مبارک دوستان به خاطر عید فطر تصمیم گرفت یکی از ایمیل های مربوط به لطف امام رضا است را که به دست من رسید برایتان بگذارم متن ایمیل بدون کلمه ایی دخل و تصرف می گذارم. قضاوت با خود شما سلام :
بهار25سال پیش ازآسمون فرشته ها هبوط کردم وتالاپی افتادم توی یه خانواده ایی که همیشه بدون اینکه بدونن برای چی وچرا کارهای روزانه شون را انجام می دادن . من بهاربودم درحلول یک جسم ودرآغاز انجماد درآنجا ولی افتادم وسط کویری خشک چون چشمامم را بازنکرده بودم که کجا دارم میرم عاقبت پروبالم سوخت ودست وپام شکست و قلبم هم خاکسترشد.
دست برقضا خونه ما قانونهای جالبی داشت مثلا زور حرف اول رامیزد ازمدل مادرسالاری خفن نوع ماقبل میلاد.
اصلابه این فکرنمی کردن که من ازآسمون آمدم خونشون مهمونی فکرمی کردن مال خودشون ام وبعدازیه مدت هم فکر کردن که منو به اسارت گرفتن. قراربود همه چیز بدون پرسیدن چیزی ازطرف من خشک خشک به خوردمن بره ومن هم فقط باید نقش یه دستگاهی راداشته باشم که فقط ورودی داره . بگذریم...
یادم میاد بچه که بودم همیشه بایک قاشق پرغذا دورخونه دنبالم می دویدندتابه زور بهم غذا بخورونن وقتی دستشون بهم می رسید قاشق پر غذا را می ریختن توی دهانم وبعد هم گوشم رامی گرفتن که همین الان باید جلوی من این رابخوری تا گوشتو ول کنم وقتی خوردم باید دهانم رابازمی کردم تا مطمئن بشن وای ازلحظه مطمئن شدن بهانه قاشق بعدی بود ..... البته قاشق های بعدی را همیشه دورازچشم اجنوی گربه ام زحمتشو میکشید.!!!!چندسالی گذشت وبعداز به زورغذا خوروندن نوبت .............. یه روزدیدم عوض قاشق یه فرقون دستشون گرفتن دنبالم می دوند محتویات فرقون رابیا وببین چی بود!!!!!!!!
تیکه پاره های داغون یه خرابه آره یه خرابه به نام دین ومذهب وباروهای زندگی ساز که اگه گوش نکنی وای بحالت! یکی ازاون قطعات که خیلی بزرگ بود یه ستون ریخته شده سوراخ سوراخ موش خورده که چند نفری هم روش یادگاری عکس جمجمه کشیده بودن به نام نماز وچندتا آجر خشتی خردشده به نامهای روزه وحجاب و......آخ گربه نازنیم کجایی که دیگه جای من نمیتونی این هاروبخوری این دفعه انتظارداشتن که بگم بع بع بع بع بع ای خدا به دادم برس.
خشت اول که به سمت سرم نشونه گرفته شده اومد وای ! روسری چیه ؟ حجاب چیه؟ چرا باید حجاب داشته باشم ؟ چرا بایدنمازبخونم ؟ وچراهایی که هیچ وقت جواب درستی نگرفتم... این دفعه قضیه خیلی جدی تربود عوض گوش یقه ام راگرفته بودن وازیه لولو حرف میزدن که قراره اگه کارهایی که گفته بود رونکنم منو بندازه توی جهنم وبسوزونه.
یه خدای قدرتمند زورگو زورگوترازقانون حاکم ما. می گفتن خدا گفته بایدکارهایی که میخواد راانجام بدی وگرنه !!!!
آخه من دوست ندارم بی دلیل کاری انجام بدم هیچ چیزی رابدون استدال درست ومنطقی انجام نمی دم ونمی تونم بپذیرم . اصلا خدا به شما گفته به من که نگفته هرموقع شما مردین رفتین بهشت به من خبربدین منم کارهایی که خواسته راانجام میدم.....
بعد ازنپذیرفتن این معاهده ازطرف من وآتیش زدن چندتاروسری وکارهای دیگه که نمی گم.. فشاربشترشد منم یه روز تصمیم گرفتم فرارکنم ازخدای اوینها گفتم نه شمارا قبول دارم ونه خداتون رو ونه بهشت وجهنم رو می خوام آزاد آزاد آزاد باشم ...
خدای شما مال خودتون من میرم یکی بهترشو پیدامیکنم ومثل دیگران روش قیمت نمی زادم تاهرچی پیش بیاد بخوام بفروشمش. منم موتورم دورگرفته بود خونم به جوش آمده بود خلاصه استارت روزدم دنده رو گذاشتم روی لجبازی وباتمام سرعت به پیش ....... به خودم قل دادم تارسیدن به هدفم که آزادی مطلق بدون قیدوبنده نه سرعتموکم کنم ونه دنده امو عوض کنم...
ازاون روز به بعد جنگ بین 2 جبهه حق علیه باطل شروع شد که البته من هم باطل بودم وهم به عنوان مفسد فی الارض شناخته شدم!!!!!!! فقط چون فرمانده اون جبهه نسبت خونی بامن داشت حکم قتلمو به وضوح ویک باره صادرنکرد.
ترجیح می دادن که ذره ذره منو بکشن تا یک دفعه ایی. منم درچهارچوب قوانین دلم هرکاری که دوست داشتم می کردم وکاری به کارکس دیگه نداشتم. البته چندین هزاربارمجروح جنگی شدم قلبم مثل صافی شده بود سوراخ سوراخ ولی تسلیم نشدم !
هرچه که می دیدم براشون ارزشمندجلوه میکنه عکس اون راانجام می دادم تاجایی که بازارم خیلی گرم شده بود تمام بچه های دانشگاه برای خریدن لباس ودرست کردن مو و آرایششون من بایدنظرمیدادم مدروز ترین مدلهای ماهواره /آرایش /رنگ ومدل مو ولباس وناخن.....
میخواستم دفتر مشاوره بازکنم!!!! حداقل می دونستم مدهایی که دارم مال کدوم خواننده ومال کدوم کانال فشنه .
برحسب ارتباطات گسترده وشیطنتهای زیاد یه چیزی مثل الگو بودم هم توی فامیل هم درجمع دوستان ومحیط کار ودانشگاه .نکته جالب قضیه این جا بود همونهایی که بهمن می گفتن باید حجاب داشته باشی ومنو به خاطرکارهایی که می کردم سرزنش می کردن درپنهانی های خودشان ازمن خوششان می آمد وتعریف می کردن ؟؟؟؟؟؟ ولی جوری که من نفهمم و پر روتر ازاین نشم.
حالا دیگه وقت اعترافه گوش هاتون را بگیرید...
باوجود تمام توجهی که نسبت به من بودوبهم خوش می گذشت توی همه چیزحرف اول رامیزدم.. همیشه جای یه چیزی مثل معنویت یه چیزی که بعضی وقتها بتونم بهش تکیه کنم وآرامش بخشم باشه توی وجودم خالی بود راستش دیگه حالم ازآزادی داشت به هم می خورد...
این احساس کمبود باهیچ فیلم وآهنگ وهیچ ارتباطی پر نمیشد...
همچنان پام روی گازبود وباسرعت داشتم می رفتم...
یه مدتی بود داشتم فکرمی کردم به زندگی آدمها برام جالب بود،
چرا بعضی ها یه جور دیگه زندگی می کنن وعملکردشون چیز دیگری ایست؟ کیفیت زندگیشون هم مهراستاندارد داره ونتیجه ایی که میگیرن هم دلچسب تره؟ برام سوال شده بود توی ذهنم یه علامت سوال گنده قده یه چراغ برق.
چرا باید بعضی ها که بهشون میگفتم مونگل عقب افتاده بعضی ازمحدودیتها را قبول کنن وبعضی دیگه مثل من وامثال من دنبال آزادی بی قیدوبندی باشن.
تصمیم گرفتم یه ذره ازارتفاع این علامت سوال توی ذهنم کم کنم درنتیجه ارتباطاتم راگسترش دادم ...
اوه اوه اوه خدانصیب گرگ بیابون نکنه این آدم مذهبی ها عجب چیزهایی ان .
با برقراری ارتباط محدود ودست به عصا وباوسائل ایمنی وتجهیزات کامل با این قشرخاص متوجه یه شکاف (تضاد) چندین هزارپایی شدم.همین تضاد چندین هزارپایی بود که باعث میشد نوع کیفیت زندگیشون فرق کنه بامقایسه به هیجا نرسیدم این گروه /افکار > نیتها وصحبتهای روزانه وحتی وسایل ارتباطی شون هم فرق داره ومخاطب های برنامه های خاصی اند. چرا؟
چی باعث می شد که افراد مذهبی ازخیلی چیزها چشم پوشی کنن که برای امثال من ممکنه اساسی ترین موضوع زندگیشون باشه؟
اونها چی فکر می کنن؟
به چی فکر میکنن وچه جوری ؟
ریشه این زندگی وفکر واعتقاد به کجا برمی گرده؟
تقلید کورکورانه ببعی مآب ازباورهای شکسته نسل های گذشته؟
یا انتخاب باچشم باز؟
انتخاب چی؟
دین ؟
مذهب؟
فرقه؟
خرافات؟
به خودم می گفتم عقلا ومنطقا هرکسی که کاری می کنه هر طور که فکر میکنه باید به درست بودن اون مسیر ایمان داشته باشه ....
وجود این شکاف وفاصله چندین هزارپایی منو به شک انداخت مثل یه زلزله توی فکرم بود یه گسل بزرگ مثل گسلهای تهران توی ذهنم به وجود آورد
چرا این همه اختلاف ؟
آیا واقعا تصمیم من درسته؟
من کجا میرم ؟
اونها کجا؟
اگه مسیرمن درسته پس سرآدم مذهبی ها کلاه رفته!!
اگه مسیراونها درست باشه من ضرر کردم؟؟؟؟؟
هر دوگروه ازجنس سنگ وشیشه به مسیرشون ایمان دارن که درسته .
کدومشون راست میگن ؟
من باید چی کارکنم دوست ندارم ضررکنم. توی هیچی...
یاد حرف خودم افتادم ....
می رم دنبال یه خدامی گردم .....
بازهم گوشتان رابگیرین ته دلم خیلی دوست داشتم اون خلامعنوی که داشتم یه جوری پربشه که به آزادی هایم لطمه نخوره ازطرف دیگه یه چیزقوی ازته ته ته وجودم نگاهم می کرد یه روزبهش گوش دادم دیدم خیلی دوست دارم به یه چیزی ایمان داشته باشم ویه چیزی رابه عنوان قدرت بزرگتر بپذیرم وبپرستم احساسم بهم گفت این را امتحان کنم تاببینم آرامش این جوری چه مزه ایه!!
ازاونجایی که من دوست ورفیق زیاد داشتم رفتم دنبال دوستای مسیحی ام ... عموی یکی ازدوستام کشیک یکی ازکلیساهای تهرانه این دفعه دنبال یه خدای خوب می گشتم که منو قبول داشته باشه!!!
همین جوری که هستم نه این که ازم بخواد کاری بکنم...
زورنگه ومحدودم نکنه.
چندین بار رفتم کلیسا همراه دوستانم خیلی خوب بود داشتم به این فکر می کردم که همون گم شده منه ...
عموی دوستم ازمن خیلی خوشش آمده بودیه شب شام منو دعوت کرد خونشون منم رفتم ووووااااییییییی چه میزشامی !!! به به!! چقدرقشنگ بود لحظه ایی که دعامی کردن اشک توی چشمامم حلقه زده بود گرچه دلم می خواست زود تموم بشه خیلی گرسنه بودم...
یه فضای معنوی شیک مدرن سرمیزشام همه چیزبود ازمسیح به صلیب کشیده شده /حضرت مریم /کتاب انجیل/ گوشت خوک سرخ شده/ شراب و....وخوشمزه ترین چاشنی موجود که دراصل غذای اصلی من بود
صحبتهای پدرروحانی ازدین مسیح بود ... اوه چه برقی میزد حرفاش/ داشتم مطمئن می شدم ازاینکه اگه مسیحی بشم هم به معنویتی که دوست داشتم می رسم وهم راحت وآزاد م ومحدودیت ندارم هم آرامش دارم تازه یه خدای مدرن به روز آپ تو دیت پیداکردم .
تصمیم قطعی شد باچند تاازدوستام صحبت کردم قرارشد که بعداز من اونها هم مسیحی بشن باچند تادیگه ازدوستام صحبت کردم اونها گفتن نه هییییییی!!!
بده زشته خجالت بکش تو ساداتی این کار رانکن ای بابا این هم ازاون حرفای دست وپا گیره که آدم رامی بنده من میخوام ازقید وبند رها وآزادباشم. تصمیم راگرفتم قرارشد که چندروزدیگه برای غسل تعمید برم کلیسا تایه زندگی جدید ی راباخدایی که تازه پیداش کرده بودم شروع کنم .
قبلش با دوستام جاتون خالی رفتیم مسافرت شمال کناردریااستان گلستان ومشهد من اولین بارم بودکه می رفتم مشهد خلاصه نزدیکای صبح بود برگشتیم هتل منم خیلی خسته وکلافه بودم چون خوراکی هم زیاد خورده بودم دلم می خواست یه کم قدم بزنم سبک بشم وگرنه خوابم نمی برد...
همین طوری که داشتم بی هدف راه می رفتم یکدفعه صدای اذان صبح راشنیدم ولی این دفعه بادفعات قبل خیلی فرق داشت یه چیزی توی دلم مثل آب درحال جوشیدن قل قل می کردنمی دونم چرا این طوری شده بودم.
دست وپام می لرزید به اطرافم نگاه کردم دیدم توی حرم امام رضاع دارم قدم میزنم.
رفتم داخل یه حالی شده بودم که قابل گفتن نیست مثل اینهایی که برق گرفته شون تنم می لرزید وخیس عرق شده بودم ...
سنگینی نگاهی روحس می کردم انگارآقا امام رضا داشت منو نگاه می کردوصدام می کرد که برم پیشش ناخودآگاه زدم زیرگریه نمی دونم چی شده بود که این دختر لوس مغرورمتکبر این قدراحساس کوچکی می کرد خرد شدم وقتی حرم رادیدم احساس کردم احساس کردم یه چیزی توی قلبم شکست وفروریخت صداشو شنیدم .
به خدا یه چیزی توی قلبم شکست من من صدای ریختنشو شنیدم...
داشتم با امام رضا ع صحبت می کردم وبهش می گفتم که ازاین جا برم میخوام برم مسیحی بشم .....
محیط حرم برام خیلی آشنا بود انگار که من سالهاس مال اون حرم بودم مثل کبوترهاش اونجا لونه داشتم ولی گمش کرده بودم یه جای آشنا یه جای امن یه جای بی ریا جایی که ازهرجای دیگه احساس می کردم بیشتر به من متعلقه...
تازه برای اولین باربود که داشتم خجالت میکشیدم چادر راحسابی دورخودم پیچونده بودم نمی دونستم باید چجوری سرم کنم
خلاصه تانمازصبح تموم بشه باتمام آرایشی که داشتم ولاک ناخن رفتم وضو گرفتم برگشتم ودوباره نگاه می کردم وجودم گرم میشد یه حرارت یه گرمای وصف ناپذیر مثل کسی که ازتوی یخ بندان آمده باشه به یه محیط گرم وبه یه منبع گرما رسیده باشه ...
هرلحظه ازلحظه قبل محکم تر می چسبیدم به جایی که بودم احساس می کردم دیگه نمی تونم تکون بخورم میخ کوب شده بودم حتی موهام رگهای بدنم وپوستم می لرزید .
اصلا دلم نمی خواست برم بیرون ازحرمولی چون دیرکرده بودم سریع برگشتم وخوابیدم ....
توی خواب دیدم که دارم راه میرم این بار توی یه باغ سرسبز بزرگ بودم قشنگترین جای این باغ یه تپه فوق العاده زیبا بود که زیر سایه درختان بلند یه تخت خیلی قشنک اونجا بودمثل تخت پادشاهی که توی فیلمها نشون میده البته ازاون هم قشنگترهمه چیز اونجا یه جنس دیگه داشت همه چیز یه جور خاصی لطیف بود جلوی تخت یه میز خیلی شیک که انواع میوه هایی که تاحالا ندیده بودم روی آن بود روی تخت هم امام رضا علیه السلام نشته بود صورت مبارکش اینفدرنورداشت که نتونستم روی ماهشو ببینم منو صداکردبازهمون حالت توی حرم را داشتم یه حالت خاص همراه بااحترام زیاد منو بغل کرد مثل بچه های 4 و 5 ساله منم سرمو گذاشتم روی شونه اش وروی پای مبارکش نشسته بودم نگاهش می کردم واشک می ریختم ازمن پرسید چی می خوایی؟ سرموانداختم پایین وهیچی نگفتم دست نوازش سرم کشید ومنو بوسید ودرگوشم زمزمه ایی رانجواکرد ولی حیف که یادم نموند چی فرمودند همین طور که درآغوش ایشان بودم ازخواب بیدارشدم
یه جور خاصی بودم دلم می خواست تنها باشم وفکرکنم به اتفاقاتی افتاد ....
وقتی برگشیتم تهران باید فرداش می رفتم کلیسا برای انجام مراسم کلیسایی که بهش اون همه وابستگی داشتم برام مثل یه چاه تیره وتار شده بود یعنی توی فکرم توی ذهنم هروقت به کلیسا فکر می کردم تجسمش برام یه چاه تاریک بود که باید ازش فاصله می گرفتم
یک شبه تمام نقشه هامو گذاشتم کنار تاحالا هیچ وقت به این وضوحی چیزی راندیده بودم چرا باید وقتی کلیسا برام یه چاهه برم توش؟
زنگ زدم به دوستم وبه هر دروغی که شده بود یه بهانه تراشیدم که نمی تونم بیام باشه برای بعد....
خلاصه بعدازکلیسا نوبت دوستام بود دیگه حسی نسبت بهشون نداشتم جزاین که برام غریبه بودن ومیلی نسبت به اونها دروجودم نبود وباید قطع ارتباط می کردم دونه دونه همشون راگذاشتم کنار.
چقدرسخت بود تک وتنها مونده بودم وآواره که چی کارباید بکنم .
به خودم گفتم حالا وقتشه یه جورایی برم سراغ یکی ازاین آخوندها باهاشون حرف بزنم راهنماییم کنن چشمتون روزبد نبینه پناه برخدا ازاین موجودات انگار بایه سگ نجس دارن برخورد می کنن خیلی دلم گرفت به خدا گفتم این هم وقتی که خودم میرم پا پیش می زارم تحویل بگیر خدا.......
بعدازچند روز با یکی ازخادمهای امام رضا درتهران آشنا شدم خیلی کمکم کرد ... حالا نوبت به مرحله بعد بود بعدازکلیسا ودوستام ویه راهنما ... بازنوبت به خودم رسید برام یه مسافرت پیش آمد ((((عمره مفرده)))) توی خواب هم نمی دیدم دراین سفرهم اتفاقاتی برام افتاد ومنو مصمم ترکرد تامسیرجدید زندگیمو که بهم هدیه دادن باجدیت ادامه بدم ودرادامه مسیرهم این دفعه نوبت حاج آقا داوودیه... یاعلی خسته نباشید ازخوندن
¤ نویسنده: یغما
![]() ساعت 5:56 عصر پنج شنبه 16/9/85 دیروز14/9/85 برای بازگشت از یکی دبیرستان ها که برای مشاوره رفته بودم با تاکسی تلفنی برگشتم . راننده جوانی بود که تا من سوار ماشین شدم بدون مقدمه گفت : ((حاج اقا اگر یکی خواب امام را ببنید راست است یا نه؟)) من هم که صادقانه سخن گفتن او را درکه چشمانش فریاد می زد دیدم ((خوب مثلا چه خوابی! بنده خدا مثل اینکه منتظر این سئوال بود با هیجان گفت : ((راستش من یک حاجت خیلی خیلی سخت داشتم دو بار پیش امام رضا(ع) رفتم حاجتم برآورده نشد ((من اخرین بار است که از شما کمک می خواهم همان شب درخواب دیدم امام رضا(ع) دارد به طرف من می آید ((ما که برایت دعا کرده بودیم خیلی پیش از این برایت دعا کردیم ولی آن زمان صلاح نبوده مشکلت تو حل شودالان صلاح است .)) از خواب بیدار شدم هم گریه می کردم ((فلانی چرا توکه ادعای دوستی با ما را داری نماز نمی خوانی؟ چرا ریشت را تیغ می زنی !)) حاج آقا اگر الان می بینید من که هیچ استدلالی نمی توانست قانعم کند که ریش خوب است ریش می گذارم من که هیچ گاه نماز نمی خواندم نماز می خوانم فقط بخاطر همون حرف امام رضا(ع) است شاید اگر عکس من را قبلا دیده بودید باورتان نمی شد که ... ¤ نویسنده: یغما
![]() ساعت 5:56 عصر پنج شنبه 16/9/85
در مسلخ عشق بازی معشوق محبوب است و عاشق حبیب هرگاه در ژرفای گسترده عشق بازی ، حبیبی به وصال محبوبش می رسد، آیا جز شادی و عیش و مستی چیزی برای آن حبیب می توان تصور کرد؟ مگر نه اینکه حضرت آیت الله العظمی تبریزی (ره) به وصال محبوبی که سالها در عشق او،حبیب گونه می سوخته رسیده است؟ مگر نه اینکه مستی وصال دوست که هر چه هست از اوست، نصیب این آقای بزرگوار شده است ؟ پس چرا می گریم؟ می گریم نه به این منظر که او به وصال معشوقش رسیده ! می گریم چون مریدان بیچاره ای همچون من و شما، مراد دلمان ، یکی از نزدیکان محبوبمان ، همنشین دوست غائب از نظرمان را از دست داده ایم! خدایا! عزیز دل من! او رفت چون تو می خواستی! در فراق یک یار همنشین تو و همنشین مهدی تو می گریم، اما باز شکر تو را بجا می آورم! چون تو می خواستی! تو فراق او از ما خواستی و او را به وصال خودت رساندی تا ما قدر یاران و دوستان نزدیک تو را بدانیم. باشد که قدر حضور با برکت دوستان خدا را بدانیم، قبل از اینکه از بین ما بروند!
¤ نویسنده: یغما
![]() ساعت 5:48 عصر پنج شنبه 16/9/85
اخبار
فیلم هایی که زهرا امیر ابراهیمی بازی کرده است فعلا ممنوع شده اند.!
بازتاب اخبار این هنرپیشه در مطبوعات ایران و جهان اعلام دستگیری متهم پرونده در ارمنستان و انتقال وی به ایران آخرین خبرها در رسانه های داخلی ایران حاکی از دستگیری و محاکمه متهم اصلی پرونده میباشد. خبرگزاری رویترز اعلام کرد: واقعا بعید است که در کشوری اسلامی که حتی هنرپیشه های زن در فیلم ها و سریال ها طبق قوانین شرعی باید حجاب اسلامی را رعایت کنند، فردی پیدا شود که به ایفای نقش در فیمی غیراخلاقی بپردازد.
از نظر حقوقی، چه از نظر فقه اسلامی و چه از نظر حقوق داخلی ایران، فیلم یا صوت صبط شده نمیتواند مثبت جرم منسوب به متهم باشد و اقرار شفاهی متهم لازم میباشد. نگاهی میکنیم به جرائمی منتسب به متهمین این پرونده: 1- توزیع فیلم مبتذل در کشور 2- افشای فیلم خصوصی و خانوادگی 3- زنا 4- تهمت در مرحله اول، بزرگترین جرائمی که در پرونده مزبور به چشم میخورند، توزیع فیلم مبتذل در کشور و افشای فیلم خانوادگی دیگران میباشد. شاید حساسیت اصلی نیروهای انتظامی و دادگاه های ایران بیشتر متوجه همین دو جرم بوده است و لذا به جای آنکه به بررسی جرائم دیگر منتسب به طرفین بپردازند، به دنبال شخص فیلمبردار و توزیع کننده اول این فیلم در کشور بوده اند. در صورتیکه هر یک از متهمین و یا شخص ثالثی به عنوان مجرم این جرم دستگیر شود، این شخص ممکن است بر طبق قوانین ایران، حتی اعدام شود. در پرونده های مشابه در دادگاه های ایران، احکامی مانند حبس های بلند مدت نیز مشاهده شده است. قعلا چیزی که واضح است آنست که تا این لحظه این جرم منتسب به هیچیک از طرفین متهم در این پرونده نبوده است و تحقیقات پلیس برای یافتن این متهم ادامه خواهد داشت. در مورد اتهام سوم یعنی زنا، توجه شما را به موارد زیر جلب مینمایم: از دیدگاه فقه اسلامی که ریشه اصلی قوانین جزائی حکومت دینی ایران در این جرم به حساب میآید، اثبات وقوع مساله زنا از سخت ترین مسائل و بنا بر عقیده اکثر مردم، غیر ممکن است. کمتر در دادگاههای ایران کسی توانسته وقوع این جرم را به جز از راه اعتراف متهم ثابت کند. در تعلیمات اسلامی آمده است که حتی با دو بار اعتراف متهم هم دادگاه نمیتواند این قضیه را ثابت فرض کند و باید از متهم بخواهند که دیگر اعتراف نکند و به طور کلی، نوعی تشویق به فرار از مجازات در این جرم دیده شده است. دکتر محمد مهدی فقیهی که دکترای فقه و همینطور فلسفه اسلامی دارد و از صاحب نظران به نام فقه شیعی محسوب می شود، در مقاله ای در این باره چنین مینویسد: "دخالت در امور خصوصی و داخلی مردم از نظر دین اسلام، به کلی حرام است. هر گونه استنطاق کردن و بازجوئی کردن از مردم در زمینه منکرات هم حرام شرعی است." و اما جرم چهارم که میتواند در این پرونده مطرح شود، تهمت است. در قوانین مجازات اسلامی، تهمت شدیدترین مجازاتها را دارد. علت این حکم در قانون ایران، روایاتی از پیامبر اسلام بوده است که در آن آبروی فرد مسلمان را مهمتر از حریم خانه کعبه (مقدس ترین مکان مذهبی مسلمانان) بیان نموده است. در نتیجه موارد یاد شده در بالا، در پرونده مورد بحث، چنانچه خانم امیرابراهیمی از توزیع کننده فیلم شکایت کند، به فرض آنکه شخص نشان داده شده در فیلم، همان زهرا امیر ابراهیمی باشد، ایشان به صرف ادعای محرمیت با طرف مقابل از جرم زنا تبرئه میشود، و حتی میتواند علیه کسی که فیلم را توزیع کرده است شکایت جزائی و حقوقی و تقاضای غرامت کند. طرف مقابل نیز چنانچه از جرم توزیع فیلم تبرئه گردد، از نظر دادگاه ایران بیگناه بوده و آزاد خواهد شد و در صورت اثبات این جرم حبس یا اعدام میشود.
¤ نویسنده: یغما
![]() |
خانه
:: بازدید امروز ::
:: کل بازدیدها ::
:: درباره من ::
:: اوقات شرعی ::
:: لینک دوستان من ::
خاطرات یک حاج آقا
:: لوگوی دوستان من ::
:: آرشیو ::
تابستان 1386 [6]
::وضعیت من در یاهو ::
:: خبرنامه وبلاگ ::
|